
امیدوارم سر قبرم حداقل یک نفر گریه کنه!!!!
طناب را به گردنم آویختند... چایت را بنوش . . . . . آن گاه که در آغوش تـــــو بود . . . فرشتـــه اش میخواندے . . . . . وقتى با یک دست این روزها در خودم به دنبال یک کلیک راست میگردم . . . . نمی دانم دوستش دارم یا نه؟! این روزهایم به تظاهر می گذرد ❤ ❤ ❤ ❤ می دانم که چقدر دلتنگم شده ای چقـــدر کم توقع شده ام …. چقدر بده که مجبور بشی محبت رو گدایی کنی!!! و از این بدتر اینه که اونی که ازش گدایی میکنی ابرو بالا بندازه و بگه :«بعدا صحبت میکنیم الان حوصله ندارم...!!!» رفـتــــم امــا . . . . . . . . میفهمی ؟ گاهی وقتها دلم میخواهد بگویم: من رفتم ؛ باهات قهرم ، دیگه تموم! دیگه دوستت ندارم ….. وچقدر دلم میخواهد بشنوم: کجا بچه لوس !؟ غلط میکنی که میری ….. مگه دست خودته ؟ رفتن به این راحتی نیست ! اما …. نمیدانم چه حکمتیست که آدمی همیشه اینجور وقتها میشنود : به جهنم … !!! متــــــــاسفم… نه برای تو که دروغ برایــــت خـــود زندگیست… نه برای خودم که دروغ تنهـــا خط قرمز زندگیـــستــــ بـــرایم…. متاسفم که چرا مزه ے عشـــــــق را…. از دستـــــــــ تــــــو چشیــــدم…. تا همیشه در شکـــــــــــ دروغ بودنش بمـــانم…. میدانی درد چیست ؟
گفتند:آخرین آرزویت؟؟
گفتم دیدار یار..
گفتند:خسته است!
تاصبح طناب دار تو را میبافت...!!!
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه میماند
برای بادها…
حــــــــــالا که در آغوش دیگریست . . . فـــــــــاحشہِ ؟
نقاب هایشان را نگه داشته اند
و با دست دیگر
کلاه بر سرم مى گذارند
انتظار زیادیست
که بخواهم نوازشم کنند…!
تا از خودم یک copy بگیرم و کنار خودم paste کنم…
شاید از این تنهایی خلاص شدم….
با هم قدم میزنیم
با هم میخوابیـم
دلم که میگیرد، آغوشش را بـــاز می کنـــــد
و بر گونه هایم بوسه میزند
اما نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!
” تنهاییـــــم را ” . . .
تظاهر به بی تفاوتی
تظاهر به بی خیالی
...به شادی
...به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست
...اما
چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش
و چه سخت به خود می قبولانم
که این می دانم هایم
چیزی جز خرافات عاشقی هایم نیست
نه آغوشت را می خواهـــم ، نه یک بوســـه نه حتـــی بودنت را …
همیـــن که بیایــی و از کنـــارم رد شوی کافی است…
مرا به آرامش می رسانــد حتــی اصطکــاک سایه هایمـــان...jpg)
لحظه هایم بی تو دیگر سر نشد
حالا برگشته ام
تا دوباره آرام فریاد بزنم
نبودن هایت را ...


نگاهت که رفت …
نه !!!
شاید شانه ای که دیگر وجود ندارد …
نه!!!!
دل شکسته ام …
نه!!!
اعتمادی که دیگر وجود ندارد …
نه!!!!
تنهاییم …
نه!!!!
نمیدانی .
تو نمیدانی که دختر بودن درد است .
دختر که باشی رفتن نگاه ها و دست ها سخت میشود.
دختر که باشی راحتر میشکنی .
دختر که باشی نگاه ها فرق دارند .
حتی اگر به تمام دنیا خوب نگاه کنی باز تمام دنیا میتواند به تو بد نگاه کند….
دختر بودن گاهی واقعا یک درد است …. !